کد خبر: ۶۳۹۷۰۶
تاریخ انتشار: ۱۴ مرداد ۱۳۹۷ - ۲۳:۱۰ 05 August 2018

 

تابناک هرمزگان- مادربزرگ گوش هایش سنگین بود.
این اواخر قبل از فوت اش که گاهی از شهر می رفتیم دیدنش، مشکل شنوایی اش به حدی بود که اگر پشت گوشش توپ در می کردند متوجه نمی شد. از آن کرهای واقعی ، نه مثل بعضی از مسوولان که خودشان را به کری می زنند!

هنگام صحبت کردن کسی، خدابیامرز بیشتر سعی می کرد لب خوانی کند.
اگر چه می گویند پشت سر مرده نباید حرف زد، اما چه اشکالی دارد همه اش که نباید پشت سر زنده حرف بزنیم. وانگهی مادربزرگ خودم است ، به کسی ربطی ندارد!

یک بار به مادربزرگ گفتم:« بی بی، چن سالته؟.» گفت:« ممنون ننه، میل ندارم!» گفتم:« من که چیزی تعارف نکردم بی بی!» گفت:« می دونم...» خوشحال شدم که بالاخره چیزی حالیش شد. گفتم:« خب، پس چن سالته؟» گفت:« نه ننه، اون قدیما همه چی ارزون بود!» فکر کردم چون بحث سن و سال است ، شاید لب خوانی اش هم ضعیف شده.

اما نه واقعا از سری قبل که دیده بودمش ، هم گوشش سنگین تر شده بود و هم چشمش ضعیف تر.
دیدم فایده ای ندارد ، پاسخ های مادربزرگ بیشتر بی ربط است. درست شبیه پاسخ برخی از روسای جمهوری سابقِ برخی کشورها به خبرنگاران!( منظور یکی از کشورهای شرق آسیا نیست!)
بحث را عوض کردم و این بار گفتم با ایما و اشاره با مادربزرگ صحبت می کنم.

با نشان دادن 2 انگشت دستم به مادربزرگ، گفتم:« دو روزه که ما اومدیم چیزی نخوردی؟» و به شکمم اشاره کردم و با دست زدم روی شکمم و ادامه دادم:« گرسنه نیستی؟» لبخندی زد و گفت:« ننه، کی بارداره؟ کی دو قلو حامله است، زنت؟»
پیش خودم گفتم ای دل غافل بدتر شد.

مجدداً با اشاره و گذاشتن دست راستم روی فرش ، بعد به صورت لقمه به سمت دهانم بردم و گفتم:« غذا، بی بی غذا!» این دفعه ظاهراً سیستم لب خوانی اش کمی جواب داده بود، گفت:« عزا؟» دو دستی زدم توی سرم و گفتم:« بی خیال بی بی!» گفت:« خدا رحمتشون کنه ننه، نزن توی سرت! مرگ حقه...» چند قطره ای اشک ریخت و دوست داشت که از ته و توی قضیه ی مثلاً مرده ها سر در بیاورد که خوشبختانه همسرم وارد اتاق شد و گفت:« پوریا سرما خورده ، از مادربزرگ بپرس ببینم چهارتخمه ای، چیزی نداره بهش بدیم؟» گفتم:« بعید می دونم متوجه بشه.»

کمی به مادربزرگ نزدیک تر شدم و با نشان دادن 4 انگشت دستم ، گفتم:« بی بی، چهار تخمه داری؟»

گفت:« چی شده؟ زنت چی گفت؟
چهار نفر مردن؟!»
_می دانید که کرها به همه چیز و همه کس مشکوک هستند._ (در این خصوص گویی کرها و مامور جماعت از یک قماش اند!)
گفتم:« نه، 4 ....» حرفم را قطع کرد و گفت:« خب، 4 چی؟» همسرم گفت:« خدا را شکر فعلا چهارش متوجه شده ،حالا مونده تخمه!»

کم کم داشتم عصبانی می شدم که دستم را کردم داخل شلوارم! عذر می خواهم _منظور جیب شلوارم بود_، تعدادی تخمه ی مینابی را بیرون آوردم و گفتم:« 4،... 4 تخمه» و 4 عدد تخمه را نشانش دادم .

قاه قاه خندید و فکر کردیم مشکل حل شد. گفت:« همه اش 4 تا تخمه می خوای؟ برو توی صندوق یک کیلو بردار ننه، من که خسیس نیستم...!»

 

 

 

انتهای پیام/ ندای هرمزگان

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
آخرین اخبار