تلخند تابناک؛
کاظم گلخنی
کد خبر: ۶۶۰۷۰۵
تاریخ انتشار: ۰۶ مهر ۱۳۹۷ - ۱۰:۲۶ 28 September 2018

بنام خدا، البته واضح مبرهن است که با رشد تورم نقطه به نقطه و به عرش رسیدن دلار و ناله های مداوم والدینم ، این تابستانی زهرمان شد.

اما راستش این روزها سیب زمینی هم که باشید با دیدن زردی روی پدر ، سرخی روی مادر و سفیدی روی مسئولان ، یک جورایی قهوه ای می شوید!!

می خواهیم به مدرسه برویم اما گویا مدرسه را به بهانه قرار گرفتن در نبش خیابان و خطر تصادف به یک برج ساز فروخته اند و حالا ما باید بابت این دور اندیشی مدیران آموزش و پرورش در این گرما کلی راه گز کنیم و به یک مدرسه دورتر برویم.

البته مهر برای بچه های ، عزیزان گران فروش ، قاچاق چیان کالا ، محتکرین گرامی ، کاسبین تحریم و آقازادگان دلواپس که قد درآمد یک هفته بابای من ، پول تو جیبی گرفته و با هیوندای به مدرسه تشریف می آورند باید هم شیرین باشد.

اما برای ما بچه ها که پدرمان چهار ماهی می‌شود حقوق نگرفته از ارگان‌هایی همچون شهرداری ، مهر هم مثل شهریور بلکه سیاه تر است.
خلاصه مهر برای دو صنف شیرین است بچه پولدارها و صداوسیما که همین جور یکسره ترانه مضخرف « مدرسه ها وا شده هلهله برپا شده » را پخش می کند و من با جیب ها و شکم خالی به بلاهت روزگار می خندم.

از مصیبت شنبه اول مهر و ترانه مدرسه ها وا شده که بگذریم ، باید به بضاعت مالی مدرسه که مثل گدای سامره تا آخر سال دست از سرمان بر نمیدارد هم اشاره کنم، گویا طبق قانون ، تحصیل علم در این مملکت مجانی است اما مدیر مدرسه که اصلاً چنین اعتقادی ندارد به حدی که این روزها نامه درخواست کمک مالی مدرسه را در دست فقیرترین دانش آموزان هم ملاحظه می‌کنید و تازه اینجاست که حس خوشی بمن دست می دهد و متوجه می شوم در این زمینه دولت هیچ تبعیضی روا نداشته است‌!

هنوز یک هفته از شروع فصل تحصیلی نگذشته که جناب مدیر با دادن نامه‌ی درخواست پول باعث نشاط و سرگرمی خانواده ام می شود در ادامه نیز پدرم پوزخندی میزند و می گوید ؛ ای جونم ،این داروغه ناتینگهام را کجای دل بگذارم.

از دیگر مزایای بی پولی توجه ویژه خانواده به اخبار و موضوعات اقتصادی نظیر ساعت دقیق پرداخت یارانه و البته نرخ دلار است ، راستش ما اولش فکر می کردیم چرا گران شدن دلار باعث نگرانی مادرم شده اما یک روز صبح که بجای چای العطور، ته مانده جوشانده چهارتخمه پدرمان را سر کشیدیم به مظلومیت ریال مادر مرده پی‌بردیم و فهمیدیم این بیچاره‌ هم مثل ما برای زنده ماندن دست و پا میزند!!

علاوه بر توجه به امور اقتصادی ، نداری باعث خلاقیت هم می شود و در این زمینه والدینم با ابداعات جدید مرزهای شرمندگی را پشت سر گذاشته‌اند.

متأسفانه یا خوشبختانه در این بخش ما کودکان فقیر دهه نودی به خوبی کودکان دهه شصتی را درک می کنیم و آنها در این زمینه حق پز دادن ندارند که هی بگویند؛ آه چه ایامی بود ، شلوار پاره داداش بزرگه شلوارک داداش کوچیکه میشد و زیر شلواری راه راه بابا دمکش قابلمه بود ، مانتو آبجی بزرگه هم با چهار تا کوک به دختر کوچیکه می رسید. الان علاوه بر اینها ما چارقد مرحوم مادر بزرگ هم کهنه بچه کردیم تا دهه شصتی ها بفهمند که فعلا در این بخش نباید مدعی شوند.

خلاصه ما کودکان فقیر دهه نودی به لطف بزرگان عرصه سیاسی و اقتصادی کشور این خاطرات رو خیلی وقته رد کردیم و به حدی رسیدیم که یواشکی از رو بند رختی همسایه شلوارکش می‌رویم ، رنگش می‌کنیم و در کمال پر رویی اول مهر می پوشیم.

البته
مادرم معتقد است کار خلاف از همین چیزهای کوچک شروع می شود ، او امیدوار هست روزی ما هم بتوانیم اختلاس کلانی بکنیم و به یک جایی برسیم!!

اما پدرم می گوید؛ به این سادگی ها نیست و برای پیشرفت و رفتن به کانادا اول باید آقازاده باشیم.
اینکه اصولاً بهتره شلوار رنگ کرده همسایه رو پس بدهید و یک مدت صبر کنیم ، اگر از زلزله و رانش زمین، و خشکسالی تلف نشدیم دیگه با این وضعیت اقتصادی کشور حتماً زحمت را کم خواهیم کرد و خیال مسوولان را راحت می کنیم.

آقا تمام شد.
معلم با عصبانیت؛ بچه مگه میخوای اسکار بگیری این همه سیاه‌نمایی کردی، برو گمشو بتمرگ،
معلم؛ اون پسر حاج آقا کجاست ، اون خوب انشاء می نویسه!!
آقا اجازه خانوادگی پناهنده کانادا شدند.
انتهای پیام/*

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
آخرین اخبار