کد خبر: ۷۷۸۰۰۰
تاریخ انتشار: ۱۴ شهريور ۱۳۹۸ - ۲۰:۴۹ 05 September 2019
مدتی قبل یکی از دانشگاه‌های کشور از بنده دعوت کرده بود برای شعر خوانی. شخصی که تماس گرفت، گفت: «ان شاءالله تشریف که آوردین تنها خواهشی که از شما دارم اینه که لطفاً شعر سیاسی نخونین» گفتم: «چشم»
روزی که در سالن انتظار فرودگاه نشسته بودم، مجدداً همان شخص یاد شده تماس گرفت و بعد از احوال پرسی، گفت: «لطفاً به محضی که رسیدید تماس بگیرید تا ماشین بفرستم خدمتتون». گفتم: «حتماً»
قبل از خداحافظی گفت: «راستی استاد اگه ممکنه فقط شعر اجتماعی عاشقانه بخونین! نه اعتراضی...» گفتم: «چشم».
به مقصد که رسیدم، عصر همان روز وارد سالن محل شعر خوانی شدم. در بَدو ورود، معاون فرهنگی دانشگاه آمد و کنارم نشست. از حرکات و رفتارش مشخص بود که چیزی را می‌خواهد بگوید. پس از کمی خوش و بش و این پا آن پا کردن گفت: «استاد، در صورت امکان درباره جنبش ... عذر می‌خوام (فتنه ی...) شعر نخونین که مشکل ایجاد می‌کنه!»
گفتم: «استغفرالله! بنده و جنبش»
دقایقی گذشت و جوانی که خود را مسوول روابط عمومی معرفی می‌کرد، تشریف آورد سمت دیگرم روی صندلی نشست. خیلی مهربان به نظر می‌رسید و لا به لای صحبت هایش بار‌ها از فضای بسته و خشک حاکم بر دانشگاه و شهر مورد نظر گفت. درست چند دقیقه مانده به شعرخوانی ِ. بنده یواشکی گفت: «جناب انصاری، لطفاً درباره‌ی انتخابات شعر نخونین!» گفتم: «چشم» ولی با پوزخندی ادامه دادم: «اگه می‌دونین شعر خوانی من براتون ایجاد دردسر می‌کنه تا شعر نخونم؟!» می‌خواست چیزی بگوید که رییس حراست از صندلی پشت حرف بنده را روی هوا قاپید و گفت: «قربون آدم چیز فهم! اگه ممکنه شعر نخونین! فقط چند دقیقه‌ای درباره ادبیات صحبت بفرمایین!..»
در پاسخ طرف گفتم: «اگه من رفتم بالا، دانشجو‌ها انتظار دارن شعر بخونم نه صحبت کنم و شما هم بنده رو به عنوان شاعر دعوت کردین!» و این را هم گفتم: «نمی‌شود از بلندگوی سالن اعلام بفرمایید مثلاً، از آن جایی که هواپیمای حامل بنده توپولوف بوده! سقوط کرده و در این حادثه دلخراش انصاری هم فوت شده؟!» (البته اگه دلخراش باشه!) مسوول حراست، کمی فکر کرد و گفت: «فکرِ خوبیه! ولی الآن دیگه واسه اعلام این خبر دیر شده، فقط ..» توضیح نگارنده: (یعنی حتی به مرگ بنده هم راضی بودند!)
زحمتتان ندهم نوبت بنده شد و رفتم پشت تریبون. قبل از شعرخوانی عرض کردم: «حضار گرامی، دانشجویان عزیز به بنده امر کرده اند شعر سیاسی رو قرائت نکنم!» به محض اعلام این موضوع، ضمن اعتراض تمامی حاضران در سالن! متوجه شدم معاون فرهنگی، رییس روابط عمومی و تاحدودی مسوول حراست با اشاره دست و چشم و ابرو ... سعی می‌کنند این جانب را از صحبت کردن در این زمینه منصرف کنند. بدون توجه به عکس العمل آقایان ادامه دادم: «با توجه به در پیش بودن انتخابات، قصد داشتم شعر طنزی رو در همین رابطه قرائت کنم که متاسفانه دستور دادن در این خصوص هم شعری نخونم!» در این لحظه متوجه شدم طفلکی مسوول روابط عمومی با رنگ و رویی پریده در جای خودش مشغول بال بال زدن است که بلافاصله از جای خود بلند شد و قصد خروج از سالن را داشت! بنده هم تعمداً با اشاره دست نامبرده را به حضار نشان دادم و گفتم: «همین آقای بزرگوار به بنده امر کردن درباره انتخابات چیزی نگم!» سالن به حالت انفجار درآمد!
دانشجویان شروع کردند به شعار دادن علیه مسوولین دانشگاه به ویژه رییس روابط عمومی. دامنه‌ی شعار‌ها به سمت مشکلات خوابگاه، شهریه و سلف سرویس رفت و کم کم رنگ و بوی سیاست را به خود گرفت. در حالی که یک عده در دفاع از جناح راست و گروهی دیگر به طرفداری اصلاح طلبان شعار می‌دادند، متوجه شدم پس از مسوول روابط عمومی! معاون فرهنگی و سپس رییس حراست هم از سالن خارج شدند. در حین خروج این دو نفر، با اشاره‌ی دست گفتم:"در خصوص وقایع اخیر می‌خواستم شعری بخونم همین دو بزرگوار اجازه ندادند.. " با گفتن این جمله برای بار دوم سالن ترکید!
حالا من مانده بودم و یک حاج آقای بسیار محترم و خیل عظیم دانشجویان تشنه‌ی شعر. به سمت حاج آقا که ردیف اول نشسته بود، نگاه کردم و گفتم: «حاج آقا حضرتعالی تا کی تشریف دارین؟!» و بلافاصله نگاهی به ساعت مچی ام انداختم و گفتم: «وقت نماز مغربه! اذون هم که...» هنوز حرفم تمام نشده بود که حاج آقا هم با گفتن یک یاالله غلیظ از سالن خارج شد.
جای شما خالی، یک شعر بلند طنز درباره‌ی انتخابات، تعدادی رباعی سیاسی و یک قصیده بوداری خواندم که بسیار مورد توجه حاضران قرار گرفت... وخدا را شکر بنده هم کماکان مشغول نفس کشیدن هستم! (البته تا این لحظه).
به نظر شما آیا با کسانی که به مرگ شاعر راضی هستند تا مبادا مقام و منصب شان به خطر بیفتد! نباید این گونه برخورد کرد؟!
نوشته ی: راشدانصاری (خالوراشد)
انتهای پیام/*
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
آخرین اخبار