نوشته‌ی: راشدانصاری
کد خبر: ۸۷۵۱۶۶
تاریخ انتشار: ۲۴ تير ۱۳۹۹ - ۱۶:۰۲ 14 July 2020

می گویم:" حالت چطوره؟". می گوید:" به نظرت الان با کامیون برم اوز کی می رسم؟". می گویم:" نمی دونم، شاید ۴ ساعته برسی" می گوید:" بی بی خیلی اذیتم می کنه". می گویم:" چرا؟" می گوید:" محمد می گه شب بریم روی کوه. به نظرت همراهش برم؟" می گویم:" نه نرو". می گوید:" ...!" می گویم:"...!"
دیگر من چیزی نمی گویم فقط او می گوید:" هوا گرم شده دلم می خواد زن بگیرم، تو فکر می کنی حرف باقر گوش کنم ، حسن گفت سیگار بکش ولی من حالا رانندگی کنم یا دیروز رفتم نانوایی خیلی دوست دارم یه مشت بزنم به همه گفتم که دایی ام تفنگش کجا داشتم من که دوست دارم." و با عجله دور می شود. در حین رفتن چیزهای دیگری هم می گوید که درست متوجه نمی شوم. همه ی اهالی او را می شناسند و شگفت این که او نیز همه را به اسم می شناسد. خوش به حالش. نه خبری از نرخ دلار دارد، و نه می داند کرونا چیست و نه از وضع اقتصاد مملکت خبر دارد.
مدام با خودش حرف می زند، حتی در خواب. در حالی که خیلی جدی و با اطمینان صحبت می کند، اما کسی نمی داند چه می گوید، از این شاخه به آن شاخه زیاد می پرد.کسی از حرف هایش سر در نمی آورد. درست شبیه تلویزیون خودمان است...
غلومی را می گویم.جوان ساده ای که از دوران کودکی تا به امروز و فارغ از دغدغه ها و مشکلات زندگی در روستا برای خودش می چرخد و کیف می کند. نه می داند برجام چقدر برای ایران منفعت داشت و نه می داند که در طول تاریخ چین و روسیه هیچ گاه دل شان به حال ما نسوخته است و خیلی چیزهای دیگری که از خوش شانسی اش نمی داند!

 

انتهای پیام/*

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
* captcha:
آخرین اخبار